نگاهي ساده به "به همين سادگي"
چراغ هاي رابطه خاموش اند
شايد هيچ نامي به اندازه "به همين سادگي" برازنده عنوان آخرين اثر رضا ميركريمي نباشد. عنواني ساده كه شايد بيش از آنكه سينمايي به حساب آيد، ژورناليستي محسوب مي گردد و به مخاطب اين اثر هنري نويد مي دهد كه با كاري متفاوت روبروست.
"به همين سادگي" اما روايتي بي آلايش از زندگي شهري در جامعه نيمه مدرن ايران است. داستان زني از طبقه متوسط كه به ظاهر تمامي معيارها يك زندگي خوب را در پايتخت دارد و از منظر ديگراني مانند پيرزن همسايه، "خوشبخت" به حساب مي آيد اما همين بانوي خوشبخت شهري در انبوهي از دغدغه هاي نوستالژيك خويش آنچنان غرق شده كه بيرون آمدن از زندگي روزمره و بي معناي مدرن را به ماندن در نزد كودكانش ترجيح مي دهد. كودكاني كه هيچ نقطه سياهي در زندگي ندارند جز آنكه از منظري متفاوت با مادر خود جهان را مي نگرند و اين البته در مورد پدر نيز صدق مي كند. مهندسي كه ارزشهاي سنتي را رها كرده و بيشتر به فكر قراردادهاي ميلياردي و كت و شلوار مارك دار خود است. و در اين ميان زني "ايستاده در آغاز فصل سرد" به زندگي طوري ديگر مي نگرد. بر بام خانه برخلاف جهت تمامي آنتن هاي ماهواره مي ايستد و "گذشته" را زمزمه مي كند. گذشته اي كه نمي تواند در چهارديواري آپارتمانهاي كلانشهري چون تهران بگنجد.
"به همين سادگي" روايتي زنانه از زندگي طبقه متوسط است اما به جاي تكيه بر محروميتهاي حقوقي زنان كه در جامعه ايراني تعبير به مضاميني فمينيستي مي شوند، محروميت هاي عاطفي، ضعف روابط در ساختار خانواده ها و بحران هاي معنايي زندگي را به نمايش گذاشته و تلاش دارد تا از پس اين نگاه، به آسيب شناسي زندگي شهري روي آورد. بيننده اين فيلم ممكن است ابتدا گمان برد كه "طاهره"، قهرمان داستان با همسري خيانتكار يا فرزنداني ناباب يا منع كار در بيرون از خانه و... روبروست و به همين سبب دچار افسردگي است اما با گذشت دقايقي از فيلم بر مخاطب معلوم مي شود كه مشكل طاهره و بسياري از زنان و حتي مردان طبقه متوسط شهري، نه ممنوعيت هاي مردسالارانه و يا نگاه هاي جنسي كه بحران هويت و نداشتن معنا براي زندگي است. گويي جامعه شهري ايراني به علت رشد تقليدي و گسست از گذشته خود روز به روز در منجلاب بيهودگي فرو مي رود و اين بحران را هر كسي نمي بيند چراكه همه ما به نوعي دچار اين بحران هستيم و بديهي است كه وقتي خودمان در درون اين ساختار قرار گرفته ايم، توان ديدن آسيب هاي آن را نداريم. البته ميركريمي در "به همين سادگي" تلاش نمي كند تا در هيبت يك روشنفكر، راه حلي براي گذار از اين بحران ارائه دهد و حتي در آخرين سكانس خود به درستي تسليم شدن در برابر اين بي معنايي و انداختن تقصيرها به گردن ديگران را نفي كرده و به گونه اي ما را متوجه مي كند كه چنين بحران هايي ريشه در درون "فرد" و نه "جمع" دارد اما او در فيلم خود مخاطب را با مساله اي به نام "ديده نشدن" مواجه مي سازد و همين جاست كه با "فروغ فرخزاد" همنوا مي شود كه: چراغ هاي رابطه خاموش اند...
"به همين سادگي" فيلم ساده اي است. آنقدر ساده كه ارزش ديدن داردو مي تواند مكملي براي فيلم سينمايي "دايره زنگي" كه به "اجاره نشين هاي 2" مشهور شده محسوب گردد چراكه "دايره زنگي" بحران در مناسبات اجتماعي را در جوامع شهري به تصوير مي كشد و "به همين سادگي" بحران در به هم ريختگي هاي هويتي و فردي را. اين فيلم نه سرگرم كننده است و نه مظلوم نمايي براي زنان، بلكه نگاهي ديگر به مخاطب مي دهد تا از دريچه اي متفاوت به دنياي پيرامون خويش و به جامعه خود بنگرد. اين فيلم به شهروندان به ظاهر خوشبخت شهرنشين هشدار مي دهد كه متوجه افسردگي ها و بحران هاي عاطفي كه به خودكشي، طلاق، عصبيت هاي خياباني، اعتياد و... مي انجامند، باشند و نگذارند تا برق چراغ هاي رنگي خيابانها و زيبايي هاي ظاهري تفريح هاي شهري آنها را از "خود" دور كند چراكه اين دور شدن ها سرآغاز شكل گيري مردابي است كه سرمايه داري عريان براي زندگي شهري مهيا كرده است. مردابي به ظاهر مدرن و سرشار از رفاه و خوشبختي اما از تهي سرشار...
"به همين سادگي" را كه ديدم ياد آن داستان معروف افتادم كه روزي فردي كه براي ديدن جنگل رفته بود مي گفت: "اينجا آنقدر درخت هست كه جنگل ديده نمي شود..." و اين داستان گويي روايت شهرهاي بزرگ امروز ماست كه در آنها آنقدر "آدم" هست كه "شهر" و "هويت شهري" ديگر به چشم نمي آيند.

