آدم اگه تنبل باشه خوب نیست اما انگاری این تنبلی از من جدا نیست. خوب شد که زمان ما این مدرسه ها مثل سربازخونه بود اگه نبود فکر کنم که همین سواد خوندن و نوشتن رو هم یاد نمی گرفتم. به هر حال باز هم چیزی نوشتم تا شاید برای خودم نشونه ای باشه واسه زنده بودن و پایان تنبلی وبلاگی!
1- بالاخره به من گفتن که لیسانس گرفتی. هسته ای رو هم پاس کردم تا آخرین درس رو هم در مقطع کارشناسی تموم کرده باشم. حالا من موندم و سرنوشت یکسان عده کثیری از دانشگاه رفته های ...
2- شاید از آخرین نوشتم روی وبلاگ معلوم باشه که ارادتی به اندیشه چپ پیدا کردم! البته قبلش هم بودم اما در راستای اندیشه های انحرافی(!) 16 سال اخیر راست شده بودم! یا شاید که راست ها چپ شده بودند و یا... به هر حال اگرچه هنوز هم دوست دارم از لیبرالیست ها چیزی یاد بگیرم اما نمی تونم نسبت به تفکرات مارکسیستی بی تفاوت باشم و دروغ بزرگ راست گرایانی که به یاد داستان شنگول و منگول، قبای چپ به تن کردن رو بپذیرم.
3- چند روز پیش در یک مجموعه اداری به پیرمردی خندان برخوردم که مهندسی کار راه ننداز(!) اون رو مدام اذیت می کرد، نه فقط اون که همه رو اذیت می کرد. او معتقد بود: توی 50 سالی که از خدا عمر گرفته هیچی نشده و تا 60 سالگی که «اگه» عمر کنه باز هم جز پا درد و کمر درد چیزی نمی شه، پس چرا این مهندسه رو نکشه و خاری رو از چشم مردم بیرون نیاره! اون این حرف ها رو با عصبانیت نمی زد و کاملا با لبخند می گفت و منتظر تایید بود! اما واقعا اشتباه می گفت؟ واقعا وقتی که قانون به بن بست می رسه، قتل یک مرد آزار فعلی غیراخلاقیه؟ او مرگ خودش رو هم پیش بینی می کرد و باز هم راضی بود خاری رو از چشم مردم در بیاره! با خودم فکر می کردم که این اخلاق چقدر نسبیه! چرا اون حق نداره کسی رو بکشه؟ در برابر اون چی می شه گفت و چه طوری می شه او را از قتل منصرف کرد؟ با خودم می گفتم که قاتل ها همیشه هم آدم های بدی نیستن... گاهی مهربانانه حرف می زنن و با لبخند... ؛ قاتل شدنت مبارک آقای پیرمرد... مرگت هم مبارک آقای پیرمرد...
4- دیگه سعی می کنم که اینطوری دچار مرگ وبلاگی نشم! اگرچه به تازگی خیلی به مرگ فکر می کنم اما منظورم از این مرگ وبلاگی که گفتم، بیشتر به معنای نابودی بود...
این گلیم تبره بختی هاست...
خیس خون داغ سهراب و سیاوش هاست...
روکش تابوت تختی هاست...
این شعر کاملا بی ربط بود. خداحافظ!!!!!!!!!!!!!


