امروز واقعا روز سختی بود. روزنامه ها در کنارم هستند و میل به نگاه کردن به هیچ کدامشان را ندارم. خبربد پشت خبر بد...
ساعت 10 صبح یکی از دوستان خوبم زنگ زد و گفت که «ستاره دار» شده است. این را مسوولان سازمان سنجش به او گفته بودند. اطلاعات مشهد او را دارای شرایط اولیه پذیرش در دانشگاه ها ندانسته است!
نگران برخورد با نخبگان بودم، با بچه های مطبوعاتی در تهران تماس گرفتم، کار به جایی نرسید تا اینکه در خبری رقص خشونت پلیس برای دومین شب در تهران و کتک زدن مردان قوی هیکل که اراذل و اوباش می خوانندشان را دیدم و دانستم که برخوردهای قهری محدود به نخبگان نیست و گویی حضرات عده ای را دارای شرایط زیستن هم نمی دانند!
این هم گذشت تا اینکه مشکلی شخصی مربوط به خانه نرفتن یکی از دوستان هم بر سختی امروز افزود. یکی از همکاران هم در تماسی از احتمال درگیری ها به علت بازداشت نورعلی تابنده، قطب دراویش سخن گفت و البته حک شدن سایت یکی از اساتید خوبم نیز بر تمامی این اخبار اضافه شد...
البته این تمام ماجرا نبود، چه بسیار خبرهای تلخ تری که این روزها می شنویم و مجال گفتن نمی یابیم.
باز هم تمایلی به خواندن روزنامه های دور و برم ندارم. با خودم فکر می کنم اگر یک روزنامه داشتم برای فردا چه تیتری میزدم؟
... نه، حتی نمی توانم به فردا فکر کنم. راستی، امشب چند نفر از حقوق انسانی خود محروم می شوند؟
مرگ واقعه غم انگیزی است؟ این را نمی دانم. فقط به یک چیز دل خوش کرده ام و آن اینکه در لحظه مرگ، آری! فقط در این لحظه است که تازیانه زمان دیگر بر تن فرود نمی آید و گذشته و حال و آینده به پیوندی جاودانه می رسند. گویی زمان آمده تا همین پیوند را برقرار کند...
یک...دو...سه... و دیگر هیچ؛ لحظه مرگ ناب ترین لحظه زندگی است که در آن قیدها فرو می ریزد، چشم اندازهای دروغین رسوا می شوند و در این تنهایی فوق العاده است که «انسان» معنا می یابد.
اینها را نوشتم تا سالمرگ پدر بزرگم را بهانه ای کنم برای اندیشیدن. نمی دانم که آیا این اندیشیدن می تواند به زیستنی بهتر انجامد یا نه... اما نیک می دانم که آرزو دارم، بسیار آرزو دارم که در زمان زیستن لحظه ای به اصالت مرگ را تجربه کنم.
پدرم را خواندم تا سلامی بدهم
هیچ نگفت...
مادرم را گفتم که چرا خاموشی
هیچ نگفت...
زندگی را شاید آن سکوت واین صبر بس باشد
وقتی که مردمان طاقت اندیشیدن از کف می نهند ساختار قدرت به جای آنان فکر می کند و «کالای فکر» را در بازار توده ها عرضه می دارد. گویی این شاخصه ای برای قدرت است که در هر بازاری وارد می شود آن را انحصاری می طلبد و رقیبی بر نمی تابد.
روزگاری باستانگرایی کادوپیچ شده محصول نظام ایدئولوژی پردازی رژیم پهلوی بود و پس از آن ایدئولوژی دینی کالای بازار قدرت شد چراکه بازاریابان حکومت دانستند که این کالا در بازار توده خریدار دارد پس تا رقیبی نیامده باید کالایی عرضه کرد!
اکنون اما همان بازاری های حرفه ای دریافته اند که نگاه هویتی (و نه معرفتی که مشتری توده ای ندارد) به دین خریداران خود را در جهان ماهواره و اینترنت تاحدودی از دست داده است و مردم دیگر نمی خواهند مدام احساس گناه کنند، پس بدین ترتیب همزمان با کالاهای متنوع دینی محصولی جدید نیز روانه بازار می گردد، محصولی که رنگ وبویی ملی گرایانه دارد.
کارخانه کالای فکرسازی قدرت در تولیدات خود نیاز به چند چیز دارد:
1- متنی که بتوان آن را صلب و ایستا کرد تا توان نوزایی از دست داده، رقیبان نتوانند محصولی دیگر از آن ارائه دهند...
2- هوادار پروری متعصبانه برای متن که هر نقدی را با شور و حرارتی ایدئولوژیک پاسخ دهند...
3- و بالاخره توجیه توده ها برای خرید این کالای حاضر و آماده که مردم را از فکر کردن بی نیاز می کند. آخر مردم کارهای واجب تری دارند...
از اینجا است که به ناگهان در 2 سال اخیر ملی گرایی، ایدئولوژیک می شود و اسطوره جنگ های ایرانی تبدیل به سرنوشتی محتوم می گردد. اشعار ملی برای مقاصدی خاص پخش می شود و درفش کاویانی همان انرژی هسته ای قلمداد می گردد.
برای فرار از این کالای جدید چاره ای نیست جز آنکه تاویل در شاهنامه را پیش گیریم. موافقت یا مخالفت با محصولات کارخانه قدرت بی ثمر است. ریشه های این کارخانه را باید هدف قرار داد. متن را سیال کرد، متعصبین را آگاه به بازیچه شدن و توده ها را مجاب برای اندیشیدن. آیا این ها فقط یک آرزو است؟
امشب جشن تولد «ریحانه»، برادر زادم بود. احتمالا بنابر قاعده همه باید خوشحال می بودن، به خصوص بچه ها که هنوز این شانس رو دارن که خوشحالی غیربالماسکه ای رو تجربه کنن. اما امشب 2 تا بچه به وضوح خوشحال نبودن. اول همین برادرزادم که به اصطلاح جشن تولدش بود، دومیش هم خواهرزادم: «امیرحسین». اما چرا؟
این 2 تا بچه تا همین چند ماه پیش خیلی با هم دوست بودن. هم دختردایی و پسرعمه بودن و هم همسایه. همه کارشون باهم بود و این نزدیکی ادامه داشت تا اینکه ریحانه 9 سالش شد!
تلاشهای من و مامانم برای اینکه با استفاده از فتاوای جدید، 13 سالگی رو سن بلوغ بدونیم جواب نداد چون این بچه تو یکی از ایدئولوژیک ترین مدارس مشهد که وابسته به آستان قدسه درس می خونه. خلاصه دیگه از اون نزدیکی ها خبری نبود و...
حالا امشب هر دو تاشون یه گوشه کز کرده بودن. سی دی ترانه پخش می شد اما از رقصیدن ها خبری نبود. همه چیز در هاله ای از جنسیت گم شده بود و این ایدئولوژی بود که بچه های کوچولوی ما رو از هم فراری می داد و رابطه ها رو می کشت.
چند شب پیش بود که همینطوری امیرحسین رو به حرف گرفتم. توی موبایل این بچه 12 ساله چیزایی رو دیدم که من با 2 برابر سن اون تا حالا ندیده بودم. انگار این محدودیت ها این پیامدها رو هم داره. بچه هایی که نمی تونن یک رابطه سالم رو تجربه کنن و از 9 سالگی باید جنسیتی نگاه کردن رو یاد بگیرن در نهایت از طرق دیگه ای برای سوالاتشون دنبال جواب می گردن.
امشب باید همه خوشحال می بودن اما من که مرگ یک رابطه رو می دیدم همون لحظه ای که ریحانه 9 تا شمع رو فوت می کرد، می گفتم: لعنت بر این 9 سالگی...
اما آیا همین من نیستم که در جای دیگری محدودیتی دیگه رو بر کس دیگری تحمیل خواهم کرد؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست...
داستان ادامه دارد...
رومن گاري
این جمله معروفی است که رسانه را همان پیام می نامند. یعنی مثلا رسانه مستقلی به نام وبلاگ وجود ندارد و آنچه که رسانه است همین پست یا پیامی است که من آن را می نویسم. البته در باب این جمله اظهارات مختلفی بیان شده است اما نکته ای که در حال حاضر به نظرم جالب می آید این است که در دنیای انفجار اطلاعات و تعدد منابع خبری، رسانه امری فراتر از پیام است. مثلا دیگر نمی توان گفت « فلان خبر را چطور نشنیده ای... روزنامه ها نوشته اند... » چراکه به سرعت این سوال در ذهن ایجاد می شود که کدام روزنامه؟ کدام وبلاگ؟ کدام سینما و...
در چنین فضایی « پیام » دیگر آن روح سرگردانی نیست که بتواند بر هر کالبدی شرف حضور یابد، بلکه تابعی است از ساختار انتقال داده ها که رسانه نامیده می شود و این ساختار است که پیام و در نتیجه افکار را جهت می دهد و به اصطلاح « رژیم حقیقت » را بوجود می آورد. رژیمی که قدرت حاکم با تعریف آن، سیاه ترین لحظات تاریخ یک ملت را اوج شکوفایی تصویر می کند و مثلا مردم گرسنه کره شمالی را وادار می کند تا در سالروز تولد رهبرشان پایکوبی کنند.
برای برون رفت از این وضعیت یا باید ساختار پیام (رسانه) را شکست که در این صورت با آنارشیسم خبری روبرو می شویم، یا باید در تبیین رسانه به تعریفی مستقل از قدرت برسیم که کاری است شدنی اما پر زحمت و با حوصله که حتی مدعیان سفت و سخت رسانه هم گاه در این مسیر طاقت از کف داده و به رسانه پشت می کنند. آنها پشت می کنند تا رژیم حقیقت به آسودگی از مطالب چند نشریه دانشجویی انقلاب فرهنگی دیگری به راه اندازد و در آستانه معاملات ترکمن چایی، افکار عمومی را به مباحثی فرسایشی گرفتار کند.
مطالب مرتبط: بدون سانسور (مرضیه)

تا حالا فکر می کردم که سیاست زمین سوخته فقط متعلق به عرصه سیاسته. یعنی اونجاست که وقتی رقیب داره سنگری رو فتح می کنه، باید همه چیز رو نابود کرد و عقب نشست تا دشمن عملا هیچی گیرش نیاد جز زمینی سوخته!
اما این طرح به اصطلاح مبارزه با بد حجابی که به نظرم فقط به قصد انحراف افکار عمومی از مذاکرات هسته ای و انسجام بدنه اجتماعی اصولگراها در آستانه انتخابات مجلس داره به اجرا درمی آد، نشون داد که این سیاست زمین سوخته در اجتماع هم جواب می ده.
توی همین شهر مشهد، با یکی- دو تا گشت، مانتوهای کوتاه قلاف شد و شال ها دو وجب پهنا پیدا کرد و رنگ کفش ها سیاه شد. دیگه کسی نبود که طرحی با سروصدا روی اون اجرا بشه!
دولتی ها هم هی سعی کردن مطبوعات رو تحریک کنن، مدام گفتن: «هر کی اعتراض کنه فلانش می کنیم و...» اما خب بعد از 2-3 روز همه فهمیدن که رقص دیپلماتیک حضرات در اروپا و چراغ سبز معجزه هزاره سوم به آمریکا مهمتر از بازی تو نمایشنامه حکومتی هاست.
حالا آقایون موندن و زمینی سوخته و پادشاهی که کم کم می شه فهمید لخته.
البته اعتراض به محدودیت آزادی های فردی به جای خودش خوبه، من هم می گم باید هزینه دخالت در زندگی خصوصی مردم رو بالا برد اما اینکه بگذاریم دستی دستی حجاب رو دغدغه اصلی مون بکنن (درحالی که فقط مساله خودشونه و نه مردم) این اشتباهه.
به قول آقای قرائتی معروف که 2 روز پیش تو مشهد صحبت می کرد، ماجرای برخورد با بدحجابی (!) شده مثل یک آدم اسهال که به جای درمون کردنش، بگیرن سوراخ مقعدش رو با نخ و سوزن بدوزن...
یک آرزو
برای من
گمکرده راه ز بیراهه
وای من
در حسرت مدام زندگی خویش
می جویم از برای خود
راهی برای هیچ
من آه آرزو دارم ولی ... ولی
در گردباد زندگی
گم کرده ام کنون آن آرزوی خویش


