شاید وقتی که ده نمکی اخراجی ها رو ساخت خیلی ها متعجب شدن و گفتن که این هم یک پیروزی دیگه برای اصلاحاته که چماق دار دیروز، هنرمند و فیلمساز امروز شده و حتی بعضی ها مثل اکبر عبدی از ده نمکی مخملبافی دیگه ساختن و...
اما دیشب وقتی فیلم اخراجی ها رو دیدم (که مجموعه ای بود از هنرمندی های ذاتی و بامزگی های شخصی هنرپیشه هایی مثل عبدی، شریفی نیا و امیرفضلی و...) فهمیدم که اخراج کنندگان دیروز حالا دلسوز آدم های طرد شده ای شدن که با جدی شدن بحث جنگ ایران و آمریکا دوباره لازمشون دارن. این بود که دیشب ده نمکی بارها گفت: «اگه دوباره بخواد جنگ بشه کی میره جبهه؟...»
امثال ده نمکی بارها از کسانی که در فیلم اراذل و اوباش خوانده شدن (دقت کنید که ده نمکی در اخراجی ها نمی گه این به اصطلاح اراذل هم مثل بقیه حق محترم بودن و شایستگی توجه کردن دارن، بلکه می گه اینها هم آدم می شن!) استفاده کردن. کیه که یادش بره از آدم هایی که جلسات سیاسی رو بهم می زدن. مگه یادم می ره وقتی همکلاسی کلاس پنجمم که سابقه اش در محلمون معلوم بود رو صورتم تف کرد! مگه بقیه بچه های تیپ ده نمکی رو نمی شناسیم؟ مگه همین الان سینه چاک های بنیادگرایی کسانی غیر از افرادی هستن که خیلی زود اسیر شعارهایی پوپولیستی می شن و انرژی هسته ای براشون مثل دختری هست که رفتن خواستگاری اش اما بهشون ندادن؟!! و یا به عبارتی عده ای نمی ذارن به «حق» شون برسن! (انرژی هسته ای رو با دختر آقامیرزا در اخراجی ها مقایسه کنید)
خلاصه قبوله که این گروه های فشار هم حق دارن تغییر کنن. حق دارن فیلم بسازن و به قول اون تخریبچی ای که دیشب جلسه ده نمکی رو به هم زد، «عوض نشن» بلکه «عوضی بشن»، اما باور کنید ده نمکی که من دیشب در اثرش دیدم همون ده نمکی سابق بود که حالا اومده پیمانهای نانوشته «گروه های فشار» رو با آدمهایی که اونها رو اراذل و اوباش می خونه مستحکم تر کنه.
یادمون نره که دیکتاتوری 2 بعد داره: سلاح و پوپولیسم.
پس همون قدر که انرژی هسته ای حق مسلم بعضی هاست، همراهی همراهان دستمال یزدی به دست هم حقشونه ... اونهایی که در اخراجی ها حتی لباس بسیج هم به تن نمی کنن و «لباس شخصی پوش» باقی می مونن تا ثابت بشه با این لباس هم می شه به تکلیف عمل کرد!
یک بار دیگه ترانه «گنجشکک اشی مشی» رو با خودتون زمزمه کنین...
از آخرش کی می خوره؟... «حاکم باشی»
شاید آنها که در سال 1947 ساعت آخرالزمان را طراحی کردند هیچ گاه گمان نمی بردند که روزگاری این ساعت به اصطلاح علمی و آکادمیک، تبدیل به ابزاری ایدئولوژیک شده و در دستان کسانی قرار گیرد که به خیال ظهور منجی، جهانی را به دست نابودی خواهند سپرد.
اینک آنها که از سالها پیش وعده داده بودند که در سال 2007 جنگ بزرگی میان یهودیان و مسیحیان از یک سو و مسلمانان از سوی دیگر در گرفته و در این جنگ مسجدالاقصی که بر فراز تپه صهیون بنا شده ویران گردیده و از زیر این مسجد پایه های معبد هیکل (یا همان معبد سلیمان) پدیدار گشته و پس از بازسازی این معبد، «مسیح» آنجا ظهور کرده و جهانی را سرشار از صلح و سلامت می کند، به خوبی می دانند که این قصه ای که طرح ریزی نموده اند یک حریف ماجراجو می خواهد تا با حضور او جدال آخرالزمان شکل گیرد و اینجاست که آدمی ناخودآگاه به یاد یهود ستیزانی می افتد که بر سنی ستیزی پیش از انقلاب 57، دشمنی با یهود را هم (در ظاهر) به مانیفست فکری خویش افزوده اند. آنها که پیش از انقلاب با نفی هرگونه مبارزه، به نام مهدویت نان تحجر می خوردند و صورت مساله فلسطین را با سکوتی عجیب پاک می کردند و می گفتند که تا مهدی موعود نیاید هیچ نخواهیم کرد، امروز در قامت دشمنان قدیمی اسرائیل از محو قوم صهیون و نفی هولوکاست حرف می زنند و عجبا که تحلیلگران ما از یاد برده اند که سکوت دهه 50 اینان و یهودی ستیزی دهه80 شان دقیقا براساس همان داستان پردازی هایی است که در سال 2007 نوید جنگ آخرالزمان (آرماگدون) را می داد.
به این ترتیب از این سو ندای نفی صهیون برمی خیزد و از آن سوی دیگر، یک روز مانده به سالروز تغییر قبله مسلمانان از قدس به کعبه، مسجدالاقصی مورد تعرض قرار می گیرد؛ چرا؟ چون باید همه چیز بنابر افسانه ها پیش برود.
در سالهای اخیر بسیار شنیده ایم که ظهور مهدی نزدیک است. ظهور مسیح نزدیک است... تا آخرالزمان چیزی نمانده و اصطلاحات عامه ای مرسوم شده است که مثلا احترام نگذاشتن به بزرگترها، شبیه شدن زنان و مردان به هم، خشکسالی و... همه نشانه هایی است از آخرالزمان، و این حرف ها در میتینگ های مذهبی زنانه و مردانه ترویج می شود، همچنین دانشمندانی، خواسته یا ناخواسته برای هفدهمین بار ساعت آخرالزمان را 2 دقیقه به جلو می کشند و اینگونه است که گویی حریفانی ظاهری در راستای هدفی مشترک می خواهند چنین القا کنند که جهان رو به پایان است، زندگی پایان یافته و آخرالزمان نزدیک شده... آری! آنها به دنبال «آرماگدون» محبوب خویش هستند و به نظر می رسد تنها راه مقابله با این تفکر مقابله با هر نوع جنگ افروزی و افزایش اشتیاق انسانها به زندگی است، اما...
اما ایدئولوژی اینبار هم به جنگ خرد آمده است و این طنز تاریخ است که ادیان آسمانی توسط متعصبانی صلب اندیش آبستن ایدئولوژی های زمینی می شوند و دشمنان ظاهری، متحدانی استراتژیک می گردند و چنین است که «اورشلیم» که معنای صلح برخود دارد، بیت الحرب زمانه ما می شود و جالب است که اسرائیلی ها در تخریب دروازه های غربی مسجدالاقصی می گویند که به دنبال «معبد بیت المحاربه» هستند و چه جالب است که این قوم یهود تمامی دسیسه های خویش را با زبان «اسم»ها رمزگونه بیان می دارد... و افسوس باید خورد به حال آنها که در ساعت 12:01 می فهمند که افسانه ها، دروغی بیش نبوده اند.
راستی، می دانید الان ساعت دقیقا چند است؟
شب عاشورای امسال برابر با سنتی قدیمی که البته من از سال 81 با آن آشنا شدم، «علی طهماسبی» در منزل خودش سخنرانی کرد. او در مورد درد بی وطنی گفت و نام سخنرانی خودش را «درغربت آن اندوه» گذاشته بود. به اصرار دوستان نوشته کوتاهی از آن سخنرانی 5/3 ساعته رو اینجا می گذارم.
1- انسان بر خلاف جانواران در درون خود نامتعالی و نامتعادل است و می خواهد چیزی باشد که الان نیست. گریه و خنده اصیلی که امروزه کم داریم از همین جا نشات می گیرد... اینجا احساس کمبود داریم و افقی دیگر را جستجو می کنیم. پس مدام می بافیم و نمی پسندیم و می گشائیم...
2- این افق دیگر تا پیش از مشروطه در آسمان بود که به آن «وطن» می گفتند. البته در قرآن کلمه وطن نداریم و آنجا از مواطن سخن به میان آمده است. (یعنی هم اشاره به مکان دارد و هم زمان) اما از مشروطه به بعد کم کم برخلاف عرفای آندلوسی و در راستای عرفان خراسانی این وطن از آسمان جدا شد و به سمت زمینی شدن آمد اما کامل زمینی نشد و الان بین زمین و آسمان مانده ایم.
3- به تعبیر قرآن اگر وطن را بی قید زمان به کار بریم دچار مشکل می شویم. در چنین تعبیری از «وطن»، به «فرهنگ» می رسیم. فرهنگ قابل انتقال نیست اما مصادیق فرهنگی قابل انتقال هستند.
4- اکنون ارتباط ما با عاشورا چگونه است؟ چرا در ایران عاشورایی می شناسیم که حتی عرب ها نمی شناسند؟ چرا الان مناسک عاشورا از نماز خواندن هم واجب تر است؟ آیا اکنون این مناسک به اندوه ما پاسخ می دهد؟
5- ایرانی ها که مسلمان شدند، نه با زور شمشیر که به خاطر فرار از جامعه طبقاتی و حکومت دینی ساسانی و استقبال از دینی بود که پیام یرادری می داد. اما پس از ورود عرب ها، آنها با دیکتاتورهایی مواجه بودند که خود را خلیفه الله و معصوم می دانستند. ( در قرآن خلیفه الله نداریم و خدا انسان را خلیفه بر روی زمین قرار می دهد که خلیفه از «خلف» می آید به معنای پیامد و ثمره. یعنی آدم ثمره دنیا است و نه حاکم...) چنین بود که ایرانیان عزادار شدند. عزادار آن عدالت و آزادی که می خواستند.
6- پیش از اسلام ایرانیان 2 مناسک بزرگ داشتند: سووشون و نوروز؛ آئین سووشون را که چون خلفا به زرتشتی ها نسبت می دادند از بین رفت ولی نوروز هنوز هست. اما ایرانیان بسیار هوشمندانه همان سوگواری سووشون را با شهیدی دیگر برگزار کردند: حسین؛ حسین 2 ویژگی داشت. اول آنکه مسلمان بود و عزاداری برای او ربطی به دیگر ادیان نداشت. دوم و مهمتر آنکه با خلیفه بیعت نکرده بود. پس مسلمانان ایرانی در مناسک خود سوگوار اسلامی بودند که در بیعت خلیفه زمان نباشد. آن روایات ثواب اشک ریختن برای امام حسین در چنین شرایطی معنا می یابد که هر شیعه ای را می کشتند. از اینجا حسین اسطوره می شود و از ظرف تاریخی خود بیرون می آید. چرا؟ چون قابل تکرار در تمامی مقاطع تاریخی شود.
7- اما امروز ما سوگوار چه کسی هستیم؟ کسانی که در بیعت ظالم زمان خویش هستند، برای کدامین امام سوگواری می کنند؟ باید سوگوار چیزی باشیم که به رشد ما بینجامد، پیشینیان ما که به سوگ نشستند و تمام شد، حالا ما چه کنیم؟
8- ما مانده ایم در جستجوی وطن گمشده که نمی دانیم در زمین است یا آسمان! کوچه های بهشت موعود سنتی را موش های گورستان جویده اند و اما سرزمین کنونی ما هم دیگر برایمان مقدس نیست و قصد هجرت داریم.
9- دچار بحران هویت هستیم. از بعد از مشروطه هویت برای انسان ها به کار رفت و پیش از آن فقط برای خدا کاربرد داشت. هویت انسانی ( او بودن او ) و اومانیزم، هر دو محصول زمینی شدن وطن هستند. هویت داشتن، یعنی اصیل بودن. یعنی اگر می خندیم، خودمان بخندیم نه آنکه به ما شادی و غم تحمیل شود... امروز باید سوالات زمان خود را داشته باشیم و میراث فکری گذشته را بعنوان داده های امروزی نپذیریم.
10- مدام نگوئید که واقعه عاشورا تحریف شده، بله! تاریخ طبری را که بنگرید، بسیاری از داستانهای نسبت داده شده به کربلا در آن نیست اما اینها اضافه شده چون دیگر حسین یک چهره تاریخی نیست. او اسطوره است. هنر می تواند در بیان واقعه ای به شدت اغراق کند. اما چه کنیم تا اسطوره خرافه نشود؟ به زعم من مرز میان اسطوره و خرافه «خرد» است. باید اسطوره ها را با چشم خرد دید. اگر جواب دادند که خوب است و اگر به درد نمی خورد باید از آنها گذشت. تعصب ورزیدن به اسطوره ها است که خرافه می آفریند.
11- اسطوره ها ساختنی نیستند. اما قابل بازخوانی اند. اینچنین نیست که عده ای جایی بنشینند و اسطوره بیافرینند. اسطوره در قلب مردمان شکل می گیرد. جاصل دردی جمعی است. همین اسطوره عاشورا از این باب که حسین با ناقضان آزادی بیعت نمی کند و حاضر نیست هرچه حاکمیت گفت بپذیرد، دارای ظرفیتی برای ماندن و استفاده آزادی خواهان است.
12- اگر یزید را از اسطوره کربلا حذف کنیم، برای عاشورا چه می ماند؟ اگر ستمکاری در عرصه جدال نباشد، این جدال بی پایان به پایان می رسد اما آیا واقعا یزیدی در کار نیست؟! جالب اینجاست که اگر صلیب را از مسیجیت حذف کنی، کلیسا دیگر معنایی نمی یابد. «صلیب» مسحیت را کلیسایی می کند.
13- الان هنوز دعوای تاریخی «قانون» و «فتوا» را داریم. قانون فتاوا را محدود می کند و این حادثه بزرگی است که از مشروطه آغاز شده است. به خصوص الان که در گفتمان دموکراسی خواهی هستیم (البته آقای احمدی نژاد الان گفتمان گوجه فرنگی خواهی را آورده) این جدال اهمیتی مضاعف می طلبد.
14- پست دانستن زمین که میراث عرفان آندلوسی است بسیار خطرناک است. این عرفان می گوید که تو خودت هیچ نداری، هرچه داری از خدا است و حتی اگر به کسی چیزی انفاق می کنی باید برای خدا باشد. یعنی اینجا حرفی از اخلاق و انسانیت نیست. اما عرفان خراسانی می گوید به جای آویزان شدن از طناب بهشت و جهنم موهوم همین زمین را آباد کن. بهشت را همین جا بیاور. مثلا کلمه «رابطه» که در قرآن فقط در مورد روابط اجتماعی و زناشویی آمده را امروزه محدود کرده اند به رابطه فرد، با خدا در حالی که مسیح میگوید: هرکجا که 3 نفر باشند، خدا در میان آنهاست.
15- روزی در کلیسای بزرگ قسطنطنیه دعوای شدیدی بود که آیا در به صلیب کشیدن مسیح ، ضربه به لاهوت او خورد یا ناسوت او. آنها با این دعوا دیگر بی خیال وضع موجود خود بودند. سلطان مهدی خدابنده که بی خبر از آنها قسطنطنیه را محاصره کرده بود، سقف کلیسا را بر سر آن دعوا کنندگان ویران کرد و گفت : حالا ضربه هم به لاهوت او خورد و هم ناسوت او.
16- اسلام یعنی در سلم و ایمنی بودن (ونه تسلیم محض شدن) و از ابتدای تاریخ هم بوده و به تعبیر قرآن، ابراهیم و اسماعیل و مسیح و موسی و... هم مسلم بوده اند. امروز هم هرکه در این سلامت بود و این سلم را برای دیگران هم خواست، مسلم است و اگر چنین نبود...
نماد میدان 15 خرداد مشهد، ساخته مهندس بوربور که 35 سال قدمت داشت، فرو ریخت. البته خود به خود که نه، شهرداری مشهد آن را خراب کرد. لابد فکر می کنید که باز حتما پای پروژه ای، چیزی در میان بوده، نه! خراب کرد چون آن نماد جلوی دید حرم را می گرفت!!!
آخه می دونین، حضرات می خوان از کوه های بینالود حرم رو ببینن.
البته دوستان محترم شهرداری دلیل دیگری برای این کار هم داشتند: این نماد یک نماد شاهنشاهی بوده و 4 پایه آن 4 پایه تخت سلطنت رو نشون می داده و 5 ستون آن نماد 5 دهه عمر رژیم پهلوی بوده و ... فقط معلوم نیست که چرا پس از 28 سال آقایون یادشون از چنین نمادی آمده؟! و چرا نام میدانی که این نماد شاهنشاهی در اون نصب بوده رو گذاشتن 15 خرداد!!! نکنه خود 15 خرداد هم...بله؟!
خلاصه آن نماد که به عقیده بسیاری جزو 5 نماد اصلی مشهد بود، خراب شد و دیروز که سری زدیم، اثری از آن نیافتیم. معلومه دیگه، وقتی که قراره همزمان با تعطیلات عاشورا و تاسوعا، سد سیوند آبگیری بشه و پاسارگاد زیر آب بره و از بیخ گوش تخت جمشید خط راه آهن رد بشه و تو بغل شهر توس دکل برق بکارن و... دیگه چه انتظاری برای حفظ نمادهای شهری؟!
راستی، این باغ ملک آباد مشهد که کاخ ییلاقی اعلی حضرت مفلوک بوده، یه وقتی خدایی نکرده نماد شاهنشاهی نیست؟ نکنه شهرداری اون رو هم رو سر بعضی میهمانان عزیز خراب کنه؟!


