شب عاشورای امسال برابر با سنتی قدیمی که البته من از سال 81 با آن آشنا شدم، «علی طهماسبی» در منزل خودش سخنرانی کرد. او در مورد درد بی وطنی گفت و نام سخنرانی خودش را «درغربت آن اندوه» گذاشته بود. به اصرار دوستان نوشته کوتاهی از آن سخنرانی 5/3 ساعته رو اینجا می گذارم.
1- انسان بر خلاف جانواران در درون خود نامتعالی و نامتعادل است و می خواهد چیزی باشد که الان نیست. گریه و خنده اصیلی که امروزه کم داریم از همین جا نشات می گیرد... اینجا احساس کمبود داریم و افقی دیگر را جستجو می کنیم. پس مدام می بافیم و نمی پسندیم و می گشائیم...
2- این افق دیگر تا پیش از مشروطه در آسمان بود که به آن «وطن» می گفتند. البته در قرآن کلمه وطن نداریم و آنجا از مواطن سخن به میان آمده است. (یعنی هم اشاره به مکان دارد و هم زمان) اما از مشروطه به بعد کم کم برخلاف عرفای آندلوسی و در راستای عرفان خراسانی این وطن از آسمان جدا شد و به سمت زمینی شدن آمد اما کامل زمینی نشد و الان بین زمین و آسمان مانده ایم.
3- به تعبیر قرآن اگر وطن را بی قید زمان به کار بریم دچار مشکل می شویم. در چنین تعبیری از «وطن»، به «فرهنگ» می رسیم. فرهنگ قابل انتقال نیست اما مصادیق فرهنگی قابل انتقال هستند.
4- اکنون ارتباط ما با عاشورا چگونه است؟ چرا در ایران عاشورایی می شناسیم که حتی عرب ها نمی شناسند؟ چرا الان مناسک عاشورا از نماز خواندن هم واجب تر است؟ آیا اکنون این مناسک به اندوه ما پاسخ می دهد؟
5- ایرانی ها که مسلمان شدند، نه با زور شمشیر که به خاطر فرار از جامعه طبقاتی و حکومت دینی ساسانی و استقبال از دینی بود که پیام یرادری می داد. اما پس از ورود عرب ها، آنها با دیکتاتورهایی مواجه بودند که خود را خلیفه الله و معصوم می دانستند. ( در قرآن خلیفه الله نداریم و خدا انسان را خلیفه بر روی زمین قرار می دهد که خلیفه از «خلف» می آید به معنای پیامد و ثمره. یعنی آدم ثمره دنیا است و نه حاکم...) چنین بود که ایرانیان عزادار شدند. عزادار آن عدالت و آزادی که می خواستند.
6- پیش از اسلام ایرانیان 2 مناسک بزرگ داشتند: سووشون و نوروز؛ آئین سووشون را که چون خلفا به زرتشتی ها نسبت می دادند از بین رفت ولی نوروز هنوز هست. اما ایرانیان بسیار هوشمندانه همان سوگواری سووشون را با شهیدی دیگر برگزار کردند: حسین؛ حسین 2 ویژگی داشت. اول آنکه مسلمان بود و عزاداری برای او ربطی به دیگر ادیان نداشت. دوم و مهمتر آنکه با خلیفه بیعت نکرده بود. پس مسلمانان ایرانی در مناسک خود سوگوار اسلامی بودند که در بیعت خلیفه زمان نباشد. آن روایات ثواب اشک ریختن برای امام حسین در چنین شرایطی معنا می یابد که هر شیعه ای را می کشتند. از اینجا حسین اسطوره می شود و از ظرف تاریخی خود بیرون می آید. چرا؟ چون قابل تکرار در تمامی مقاطع تاریخی شود.
7- اما امروز ما سوگوار چه کسی هستیم؟ کسانی که در بیعت ظالم زمان خویش هستند، برای کدامین امام سوگواری می کنند؟ باید سوگوار چیزی باشیم که به رشد ما بینجامد، پیشینیان ما که به سوگ نشستند و تمام شد، حالا ما چه کنیم؟
8- ما مانده ایم در جستجوی وطن گمشده که نمی دانیم در زمین است یا آسمان! کوچه های بهشت موعود سنتی را موش های گورستان جویده اند و اما سرزمین کنونی ما هم دیگر برایمان مقدس نیست و قصد هجرت داریم.
9- دچار بحران هویت هستیم. از بعد از مشروطه هویت برای انسان ها به کار رفت و پیش از آن فقط برای خدا کاربرد داشت. هویت انسانی ( او بودن او ) و اومانیزم، هر دو محصول زمینی شدن وطن هستند. هویت داشتن، یعنی اصیل بودن. یعنی اگر می خندیم، خودمان بخندیم نه آنکه به ما شادی و غم تحمیل شود... امروز باید سوالات زمان خود را داشته باشیم و میراث فکری گذشته را بعنوان داده های امروزی نپذیریم.
10- مدام نگوئید که واقعه عاشورا تحریف شده، بله! تاریخ طبری را که بنگرید، بسیاری از داستانهای نسبت داده شده به کربلا در آن نیست اما اینها اضافه شده چون دیگر حسین یک چهره تاریخی نیست. او اسطوره است. هنر می تواند در بیان واقعه ای به شدت اغراق کند. اما چه کنیم تا اسطوره خرافه نشود؟ به زعم من مرز میان اسطوره و خرافه «خرد» است. باید اسطوره ها را با چشم خرد دید. اگر جواب دادند که خوب است و اگر به درد نمی خورد باید از آنها گذشت. تعصب ورزیدن به اسطوره ها است که خرافه می آفریند.
11- اسطوره ها ساختنی نیستند. اما قابل بازخوانی اند. اینچنین نیست که عده ای جایی بنشینند و اسطوره بیافرینند. اسطوره در قلب مردمان شکل می گیرد. جاصل دردی جمعی است. همین اسطوره عاشورا از این باب که حسین با ناقضان آزادی بیعت نمی کند و حاضر نیست هرچه حاکمیت گفت بپذیرد، دارای ظرفیتی برای ماندن و استفاده آزادی خواهان است.
12- اگر یزید را از اسطوره کربلا حذف کنیم، برای عاشورا چه می ماند؟ اگر ستمکاری در عرصه جدال نباشد، این جدال بی پایان به پایان می رسد اما آیا واقعا یزیدی در کار نیست؟! جالب اینجاست که اگر صلیب را از مسیجیت حذف کنی، کلیسا دیگر معنایی نمی یابد. «صلیب» مسحیت را کلیسایی می کند.
13- الان هنوز دعوای تاریخی «قانون» و «فتوا» را داریم. قانون فتاوا را محدود می کند و این حادثه بزرگی است که از مشروطه آغاز شده است. به خصوص الان که در گفتمان دموکراسی خواهی هستیم (البته آقای احمدی نژاد الان گفتمان گوجه فرنگی خواهی را آورده) این جدال اهمیتی مضاعف می طلبد.
14- پست دانستن زمین که میراث عرفان آندلوسی است بسیار خطرناک است. این عرفان می گوید که تو خودت هیچ نداری، هرچه داری از خدا است و حتی اگر به کسی چیزی انفاق می کنی باید برای خدا باشد. یعنی اینجا حرفی از اخلاق و انسانیت نیست. اما عرفان خراسانی می گوید به جای آویزان شدن از طناب بهشت و جهنم موهوم همین زمین را آباد کن. بهشت را همین جا بیاور. مثلا کلمه «رابطه» که در قرآن فقط در مورد روابط اجتماعی و زناشویی آمده را امروزه محدود کرده اند به رابطه فرد، با خدا در حالی که مسیح میگوید: هرکجا که 3 نفر باشند، خدا در میان آنهاست.
15- روزی در کلیسای بزرگ قسطنطنیه دعوای شدیدی بود که آیا در به صلیب کشیدن مسیح ، ضربه به لاهوت او خورد یا ناسوت او. آنها با این دعوا دیگر بی خیال وضع موجود خود بودند. سلطان مهدی خدابنده که بی خبر از آنها قسطنطنیه را محاصره کرده بود، سقف کلیسا را بر سر آن دعوا کنندگان ویران کرد و گفت : حالا ضربه هم به لاهوت او خورد و هم ناسوت او.
16- اسلام یعنی در سلم و ایمنی بودن (ونه تسلیم محض شدن) و از ابتدای تاریخ هم بوده و به تعبیر قرآن، ابراهیم و اسماعیل و مسیح و موسی و... هم مسلم بوده اند. امروز هم هرکه در این سلامت بود و این سلم را برای دیگران هم خواست، مسلم است و اگر چنین نبود...
+ نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت
8:12 |