در نوشتن این یلدابازی به رغم ارادتی که به این بازی پیدا کرده ام و نیز احترام شدیدی که برای دعوت ملیحه و زهرای عزیز قائل بودم، تردید داشتم. نه به این خاطر که مثلا خصوصی ه یا شخصی یا بی مزه یا... بلکه به این خاطر که دوست دارم دیگران از من بگن نه اینکه خودم از خودم. به شدت به قضاوت دیگران در مورد خودم علاقه دارم و به چنین اظهارنظرهایی بها می دم. به هر حال این چند جمله جفنگ رو به این خاطر نوشتم که فتح بابی بشه برای اینکه دوستان در مورد من بنویسن، مسخره کنن یا... حالا یلدابازی:
1- موقعی که به دنیا اومدم (10 مهر 1362) همزمان با پخش سریال سربداران در تلویزیون بود و من چون به شدت اخمو بودم و اصلا نمی خندیدم، به من می گفتن: طغای! (سردار بد عنق مغول)
2- وقتی که آیت الله خمینی فوت کرد، من 5 سالم بود. تلویزیون اعلام کرد که مجلس خبرگان تا ساعاتی دیگر از میان مردم ایران، یک نفر را به عنوان رهبر انتخاب می کند... باورتان نمی شود که چه استرسی داشتم، اگر من رو انتخاب می کردند، اونوقت چکار می کردم؟ هنوز که هنوز است مامان و بابا و خواهران و برادرم وقتی که می خوان از کوچکی من یاد کنن این خاطره رو تعریف می کنن!
3- اصلا به دوچرخه سواری، فوتبال بازی در کوچه و دیگر بازی های بچگانه علاقه ای نداشتم! برای خودم یک سپاه داشتم. شامل انواع باطری ها، مهره های شطرنج، مهره های دبلنا و هر آشغال دیگه ای که در خونه بود. با انواع جعبه ها برای خودم پادگان می ساختم و به جنگ دشمن فرضی می رفتم. هنوز که هنوزه این بازی رو لذت بخش ترین بازی ها می دونم. در ضمن تا 14-15 سالگی این نوع بازی رو ادامه می دادم. نصف اتاق رو تصاحب می کردم و وای به وقتی که یک مهمون می اومد... مامان جیغ می زد: به خدا اگه بازم اینها رو ببینم همه رو می ریزم تو کوچه... البته این کار رو نمی کرد چونکه آبروی خودش می رفت. (البته این رو هم بگم که از 6 سالگی شطرنج بازی می کردم و این بازی هنوز هم محبوب ترین بازی منه.)
4- به نقاشی به شدت علاقه داشتم. ساعت ها برای این کار وقت می گذاشتم، آنهم نقاشی های موضوعی. دو گروه متخاصم در نقاشی های من رو در روی هم بودند و هم رو می کشتن. یکی گروه کلاه ضربدری ها و دیگری کلاه سفیدها... البته به کشیدن صحنه های راهپیمایی هم خیلی علاقه داشتم. یک روز داداشم یک صفحه نقاشی ام رو شمرد، 425 آدم توش بود که به اون آدم ها همه می گفتن «آدم سیخ سیخی». خودم هم عاشق راهپیمایی رفتن بودم، همیشه مامان یا داداشم رو سیخ می کردم که بریم راهپیمایی یا بالا پشت بوم الله و اکبر بگیم. البته جلوی پدربزرگم جرات نداشتم خودم رو نشون بدم!
5- از کلاس سوم ابتدایی تا اول دبیرستان، همیشه مبصر کلاس بودم. در دبیرستان هم فقط سال اول مبصر نبودم و باقی اوقات مبصر بودم. عادت نداشتم که کسی در انتخابات مبصری رقیبم باشه و تا کسی رقیب می شد از کاندیداتوری انصراف می دادم و اگر با انصراف من باز هم انتخابات برگزار می شد، معلم ها دخالت می کردن و اینبار من انتصاب می شدم ( سالهای سوم و پنجم ابتدایی، دوم راهنمایی و دوم دبیرستان)
6- برای اینکه نگین چرا فقط از بچگی نوشتم، این رو هم بگم که حدود 2 ماه پیش، یکی از علل کچلی ام رو کشف کردم. ماجرا از این قرار بود که کلاس دوم دبیرستان که بودم، برای اینکه سراغ کارهای حزبی (فعالیت در کانون سازندگان فردای بهتر، وقتی با این حزب آشنا شدم که سر کلاس آقای گندمی که در دولت خاتمی فرماندار سبزوار شد، مقاله ای علیه رهبری خوندم و در نتیجه به حراست آموزش و پرورش رفتم و... گندمی هم از من خوشش اومد و خلاصه جذب کارهای حزبی شدم) دیگه نرم، به خونه خواهرم تبعید شدم. اونجا شامپوی خوشبویی بود که من مدام به سرم می زدم. 10 مهر امسال وقتی که خواهر کوچیکه برام کادوی تولد یه «خمیر ریش» خرید، فهمیدم که اون شامپو خوشبویی که گفتم، خمیر ریش بوده!!!
7- این عدد هفت دیگه سر کاری بود چون دیگه حرفی ندارم. اما به رسم یلدابازی 5 نفر رو به این بازی دعوت می کنم: مریم، مریم، مریم، مریم و مریم...

