مطلبی را که در زیر آمده وقتی می خوانید شاید گمان کنید که نگارنده در خوابی بس سنگین بوده یا مثلا به مسافرتی بس دور رفته و تازه بازگشته است یا... اما براستی اینگونه نیست. برگزاری 2 مراسم پر دردسر در روزهای اخیر و پاره ای مشکلات دیگر مجال تایپ این نوشته را از من گرفت، چنین بود که مطلبی که هنگام دریافت خبر مرگ « اکبر محمدی » نوشته بودم را مجبور شدم با چندین روز تاخیر آماده کنم. شاید این نوشته همچون خاطره ای باشد که پس از چند روز دوباره تکرار شده است، خاطره ای که می توان آن را اندوه قوم ایرانی نام نهاد... :
سال گذشته در همین روزها دل نگرانی برای وضعیت اکبر گنجی در چهره بسیاری از افراد موج می زد. سال گذشته، همان روزهایی که بنیادگرایان در جستجوی وزیر، پادگانهای نظامی را می گشتند و به کابینه 70 میلیونی فکر می نمودند و اگرچه در میان این 70 میلیون، میلیونها تن ناپیدا بودند و مجالی برای پدیدار شدن نمی یافتند. سال گذشته، همان روزهایی که اصلاح طلبان آرمیده بر کرسی های قدرت، وداع با جاکمیت را تلخ یافته بودند، همان زمان که تحریم کنندگان انتخابات را به باد ناسزا گرفته و بار سنگین محافظه کاری مصلحت اندیشانه و در عین حال ناشیانه خود را بر دوش این طیف بی اعتماد شده می انداختند، همان هنگام که ... آری! همان هنگام بود که « اکبر » در اعتصاب بود، اصلاح طلبان قرقر کنان ساحت قدرت را ترک می گفتند، اصولگرایان آش پیروزی را که به واسطه « نمک هسته ای » بس شور شده بود هم می زدند و برای گشایش بخت خود در سایر انتخاباتها (!) دعا می کردند، همان سال گذشته بود که پیکر « اکبر » نحیف می شد و هرچه زمان می گذشت، ضعف «اکبر» نیز معناهای بیشتری می یافت...
اینک یک سال از آن واقعه گذشته است. میوه نارس اصولگرایی حکومتی به کام خیلی ها شیرین آمده و تلخی آن نیز بر بسیاری از افراد معلوم گشته است. گنجی آزاد شده و جهانگردی می کند، از جمهوری خواهی می گوید و در سالروز انقلاب مشروطه، بر طبل « جمهوری، نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم » می کوبد و اصلاح طلبان حیران جبهه ای نا گشوده، مدام از نسخه دموکراسی می گویند، از نوشدارویی که برای جامعه ای بیمار تجویز کرده اند اما بیمار ایرانی نسخه پیچیده شده را از کدامین داروخانه مدرن یا عطاری سنتی باید تهیه کند... بر کسی معلوم نیست!
اکنون هلهله صدمین سالگرد مشروطه برپا شده و به قول هاشمی ( که این روزها از دنده چپ بر تخت قدرت می غلتد) رادیکالهای سابق به مشروطه رضایت داده اند، همه جا سخن از « مردم » است، چه در سفرهای استانی و چه بر سر سفره مشروطه خواهی...
در میان غوفای مهرورزی مطلقه و پوپولیسم مشروطه گویی دیگر بار همان «اکبر» نحیف شده در قامتی دیگر پدیدار شد. اما اگر صدای «اکبر» سال پیش در میان سکوت حاصل از شوق اصولگرایان و بهت ناشی از ناکامی اصلاح طلبان به خوبی شنیده می شد، صدای «اکبر» امسال به گوش نرسید و در میان صدای موشکهای سرگردان در خاور نزدیک، در میان وعده و وعیدهای اصولگرایانه، در میان مشروطه خواهی، جمهوری خواهی ، دموکراسی خواهی و... اصلاح طلبانه و در لابلای اخبار روزمره، در زمانه ای که جنبش دانشجویی به تعطیلات تاریخی خود رفته است گم شد و...
نوشداروها نرسید، در هیاهوی ایدئولوژی های پوپولیستی صدایی خاموش شد...آری! «اکبر» مرد...
او نه از جمهوری خواهی گفت و نه سینه چاک دموکراسی طلبی بود و نه چای روشنفکرانه با مشروطه چی های کنونی سرکشیده بود. او نه عاشق مهرورزی اصولگرایانه بود و نه شیفته تاج لگدمال شده سلطنت، او انسان بود و زنده بودن، حق مسلم او...
با این وجود خاموش شد و خاموشی اش حاصل مانیفست گرایی نبود، او خاموش شد چراکه نوشداروها نرسید، حتی پس از مرگ سهرابها ... گویی « اکبر » به پایان رسیده بود!
از گذشته های دور گویی رسم بر این بوده است که برای خدایگان قربانی می دادند، گاهی طلا و نقره گاهی محصولی از زمین کشاورزی گاهی دام و گاهی نیز جان آدمی... و امروز کدامین خدای در معبد ایدئولوژی های رنگارنگ به انتظار قربانی قوم خویش نشسته است؟ « اکبر» را در پای کدامین خدای قربانی کرده ایم؟ در معبد استبداد یا در خانقاه مشروطه خواهی؟!
وقتی که پیکر «اکبر» را در روستایی در نزدیکی آمل به خاک سپردند، نه ناقوسی به احترام وی نواخت، نه آتشی در آتشکده ای روشن شد و نه کسی صدایی شنید، گویی حتی آن مبارزین فرنگی که به مناسبت هر واقعه ای خود را در آتش خشم و نفرت از رژیم می سوزانند نیز انگیزه ای برای دست و پا زدن نیافتند، گویی تنها «تاریخ» بود که بر پیکر انسانیت نماز گذارد، صفحه ای را ورق زد و مرگ «اکبر» را بر آن نوشت. شاید در آن صفحه از تاریخ، جمله ای دیگر نیز به چشم می خورد: « صدمین سالگرد جنبش مشروطه خواهی گرامی باد!»
مرگ «اکبر» یک واقعیت است، همانطور که مرگ زهرا کاظمی، سعیدی سیرجانی، داریوش فروهر، پروانه اسکندری و... همه و همه یک واقعیت بود، همانطور که به توپ بستن مجلس، که به دارآویختن شیخ مشروعه طلب، که مرگ روزنامه نگاران مشروطه خواه، که ناکامی جنبش ملی شدن صنعت نفت و... نیز واقعیت بود اما حقیقت در ورای این واقعیات جاری است...
روزی بربرگه ای از دفتر خاطرات خود نوشتیم: پهلوان اکبر زنده است ... و امروز در برگه ای دیگر می نویسیم: پهلوان اکبر درگذشت... اگرچه پهلوانی سالهاست که از میان ما رفته و قهرمانی نیز هم!
این جبر تاریخ نیست، این انتخاب ماست که بر صفحه ای از دفتر خود ( البته اگر چنین حافظه تاریخی ای داشته باشیم!!!) چنین می نویسیم. نفرت از نوشته نباید داشت، واقعیت را خشم گرفتن یک خطای تاریخی است، خطایی که سالیان درازی است بدان خو گرفته ایم، خشم را برای خود نگاه دارید، حقیقت را بنگرید که در عزای واقعیتی دیگر سیه پوش شده است و بر مزار انسانی اشک می ریزد. اینک «اکبر» در دست اوست تا شاید با او روزگاری نو در انتظار باشد.
«اکبر» درگذشت. صدمین سالگرد انقلاب ناتمام مشروطه مبارک. واقعیت تلخ نیست، سوگ حقیقت تلخ تر است...!

