تبليغاتX
گرانیگاه

 

 

كولاكوفسكي از متفكرين نام آشناي نئوماركسيست مي گويد: « كشورهايي كه تكنولوژي تجدد را مي پسندند ولي خرد نقادش را بر نمي تابند، گره بر باد مي زنند.» اين تعبير كولاكوفسكي يادآور عملكرد انبوهي از سياستمداران در طول تاريخ است كه بر مجهزترين تكنولوژي ها مسلط شده ، اما فرهنگ حاصل از دستيابي به علوم مدرن را برنتابيدند و همين مقاومت در برابر فرهنگ تكنولوژيكي، آنان را از صحنه روزگار محو گردانيد. يا به مانند هيتلر، خونخوار قرن بيستم نام گرفتند و يا همچون سران حزب كمونيست در شوروي ، راهي موزه هاي تاريخ شدند.

اينان گمان كردند كه مي توانند روح ديكتاتوري را در ظرف تكنولوژي مدرن بريزند و بر سيستمي حكم برانند كه علوم مدرن، منطق كار آن را تعريف مي كند. همين اشتباه استراتژيك آنان ( كه ريشه در بيگانگي آنها با فلسفه علم داشت) بود كه روي ديگري از سكه تاريخ را به نمايش گذارد و تكنولوژي و فرهنگ علمي، برخوي ديكتاتوري اينان چيرگي يافت. بسياري از صاحبنظران در عرصه فلسفه علوم مدرن بر اين باور هستند كه « علم » در ذات خود داراي محتوايي فرهنگي و اجتماعي و حتي « اخلاقي » است كه مي تواند جوهره يك جامعه را تغيير دهد و سنتي جديد را پايه گذارد كه نه به دلخواه شهروندان آن جامعه كه به صلاحديد تكنولوژي روز پديد آمده است. شايد به همين خاطر باشد كه بسياري از سنت گرايان ، روي آوردن انسان امروزي به علوم استقرايي مبتني بر فهم رياضي را برنمي تابند و هيچ گاه نمي پذيرند كه براي برطرف كردن نيازهاي سنتي خود، مي توانند دست به دامان علوم جديدي همچون نجوم فيزيكي، رياضيات پيشرفته، نظريه هاي زيست شناختي و یا باورهاي انسان گرا در علوم غيرفيزيكال شوند.

اما بنيادگرايان در استفاده از علوم روز، براي دستيابي به اهداف خويش، تفاوتي آشكار با سنت گرايان دارند. هرچقدر كه حاميان سنت ها ، علوم مدرن را به حاشيه مي رانند، بنيادگرايان از مواهب آن بهره مي برند و مي پندارند كه مي توانند بر اسب سركش « علم » سوار شوند و بي آنكه نقصاني بدانها رسد، با آن بتازند و جهاني را مهار كنند. اما سابقه تاريخ معاصر نشان داده است كه علم مدرن، يا از حاكمان بنيادگرا، تكنوكرات هايي متواضع در برابر مدرنيته ساخته و يا آنان را به زير كشيده و همچون صدام حسين، در مغاكي تاريك جاي داده است.

اگرچه پس از انقلاب صنعتي، صنعت به رغم ايجاد تغييرات شگرف در ذهن مردم ، نتوانست خود را از چنگال كساني كه با تفكر صنعتي، كارخانه هاي بزرگ اسلحه سازي در جهان غرب ساختند، برهاند، اما علوم مدرن كه حاصل نظريات جديد در حيطه فلسفه علم بوده و ريشه در نسبيت گرايي فيزيكي و خرد نقاد روان شناختي دارد، امروز نمي گذارد كه هر كس سوار بر آن، عزم زيرپا گذاردن ارزشهاي نوين علمي كند كه مهمترين آنها، « عدم قطعيت » ، « نقادي علمي به جاي لشكركشي نظامي » و « استقلال خرد انساني» است.

اگر نتوانيم كه اين جوهره علم را دريافته و آن را احترام نمائيم، هرگز نخواهيم توانست اسب چموش علم را لگام زنيم. واقعيتي تلخ در اينجا نهفته است كه نمي توان آرمان گرايي محض را با ابزاري از جنس نسبيت گرايي دنبال كرد.

اكنون، ايران به تكنولوژي چرخه كامل توليد سوخت هسته اي كه از جمله پيشرفته ترين تكنولوژي هاي ريشه دار در علوم پساكلاسيك است، دست يافته و شادمان از امكان رهايي از چنگال « غول سياه نفت» ، به آن مي انديشد كه آيا مي شود روزي در چاه هاي نفت را بست و به انرژي هسته اي اتكا كرد؟!

اين تكنولوژي اما در حالي نصيب ايرانيان شده است كه به لحاظ دوره بندي علمي هنوز فاصله ها تا موقعيت كنوني دارند و اين امري جديد در ايران زمين نيست!

روزگاري كه هنوز تفكرات كشاورزي بر اين مرز و بوم حاكم بود و عمده رعاياي ايراني كشاورز بودند و خوانين كشوري، زمين دار، مؤسس رژيم پهلوي، صنعت وارداتي را به اندام سنتي ايران تزريق كرد و هنوز عوارض ناشي از اين پيوند زودهنگام بر فرهنگ ايرانيان مشهود است كه فرزند علوم كوانتومي، ميراث مكانيك كلاسيك نيوتني را كنار زده ، مي خواهد بر تخت حاكميت فرهنگي جلوس كند.

اگر صنعت ، يادگار آموزه هاي مكانيك نيوتني است، انرژي هسته اي ، ريشه در نگاه نسبي- كوانتايي به جهان دارد. آنجاكه « احتمال » جانشين « قطعيت » و حدس ها ، جايگزين « احكام پيش بيني كننده » مي شود.

فيزيك كوانتومي، آينده نگري قطعي و فرمول بندي رخدادهاي آتي را رد مي كند و از دل چنين تفكري است كه احتمال، ترديد نسبت به ارزشهاي مسلم انگاشته شده در زمينه هاي مربوطه و عدم قطعيت بيرون مي آيد.

اكنون، ايران مانده بر سر دوراهي جهان صنعتي و جهان ماقبل صنعتي، ايران ايستاده در ميانه سنت و تجدد، كشوري در جدال با تعهد و تخصص مانده است و تكنولوژي عظيم هسته اي كه نه سنت مي شناسد و نه تجدد، نه قطعيت فيزيكي را مي پذيرد و نه متافيزيكي، نه بر آسمان ها پرواز مي كند و نه در زمين اقامت مي جويد ! ايران بار ديگر با آتشفشاني فرهنگي روبه رو شده است كه هضم و پذيرش آن از رام كردن لشكر مغول ها و اسكندرهاي تاريخ سخت تر است. اگرچه ايرانيان را به خصلت مسامحه و اعتدال و جذب فرهنگ هاي مختلف و حتي مهاجم مي شناسد، اما مگر اين قدرت هضم فرهنگي چقدر بالا است كه در مدت كمتر از 100 سال، مي بايست از صنعت گذر كند و به باشگاه متاصنعتي هاي جهان بپيوندد؟!

دستيابي انديشمندان فيزيك هسته اي كشور به تكنولوژي پيشرفته توليد سوخت هسته اي، يك افتخار بزرگ است، لشكر تيمور لنگ و اسكندر نيست، به شرطي كه پيش زمينه هاي فكري پذيرش آن را مهيا كنيم و ارزشهاي فرهنگي كه با خود مي آورد را بپذيريم و در غير اين صورت، اين رداي دل فريب نيز عرياني هويتي ما را نخواهد پوشانيد و ما مي مانيم و حسرت دستيابي همه جانبه به ساحتي ديگر از محصول خرد خود بنياد بشر!

اگرچه توجه دولت جديد (كه اتفاقا اهتمام ويژه اي به دستيابي به انرژي هسته اي داشته و به گفته رئيس جمهوري، در راه استفاده « كامل» از اين تكنولوژي پيشرفته حتي ذره اي عقب نخواهد نشست به پيامدهاي فرهنگي بهره وري از اين فنآوري بوده و براي پذيرش فرهنگ مدرني كه متعاقب چنين دستاوردي به وجود مي آيد، مورد تردید است، اما اگر ايران بتواند با درك واقعيات جهان امروز از باورهاي قطعي مدار ريشه دار در تفكرات پيشيني بگذرد و در قامت پذيرندگان فرهنگ مدرن در آيد، آنگاه به راستي مي بايست « جشن هسته اي » برپا كرد و پيروزي علم و خرد مدرن بر رقبا را پاسداشت و غلبه دانشگاهيان، به مثابه طبقه اي فرهيخته كه داعيه حمايت از علم مدرن دارد، بر سياست مداران را به بزم نشست و اما اگر با وجود تكنولوژي هسته اي ، هنوز در توهم آرمانگرايي هسته گرا و قطعي نگري هاي تعصبي مانده باشيم، آنگاه فنآوري هسته اي ميوه نارسي خواهد بود كه از درخت نامتوازن استعداد ايراني افتاده و حاصل شكاف عميق علمي مردماني نام خواهد گرفت كه مي بايست مصائب بي هويتي و جدال تمدني خويش را به جان خريده و بر سفره پرنعمت هسته اي ، نان خشكيده جهل تكنولوژيكي را تناول كنند.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 14:15 |

 

عماد، از کودکان بی سرپرست مشهدی که در موسسه نگهداری از کودکان بی سرپرست « محمدیه » این شهر زندگی می کرد، روز 25فروردین ماه بر اثر تصادف و در نتیجه آن ، مرگ مغزی جان باخت. این کودک 12 ساله پس از جدایی پدر و مادرش به بهزیستی مشهد سپرده شده بود. مسوولان بهزیستی از ذکر جزئیات این جادثه پرهیز کرده و این کودک را روز گذشته ( 26 فروردین ماه ) به خاک سپردند. شایان ذکر است که قلب « عماد » به یک بیمار قلبی پیوند زده شد.

+ نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 14:11 |

 

قسمت اول

احمدی نژاد به خراسان رضوی آمد. به قولی ، یازدهمین سفر استانی خود را با جضور در مشهد آغاز کرد و با یک هواپیمای تپولوف روسی ، در حالی که دو هواپیمای شخصی وی را اسکورت می کردند وارد فرودگاه شهید هاشمی نژاد شد. من به اتفاق بخشی راد ، از عکاسهای قدیمی مشهد و رفیق صمیمی مدیرمسئول که روزگاری را در روزنامه « توس » در کنار هم کار کرده بودند ، ساعت 13 روز دوشنبه ( 21/1/85 ) وارد پاویون فرودگاه مشهد شدیم. چون با وانت سبزرنگ  عکاس محترم رفته بودیم، بچه های حفاظت ریاست جمهوری که میانگین سنی 22 تا 25 سال داشتند، مشکوک شدند و تنها با ارائه کارت مخصوص خبرنگاری ( که استانداری ، ویژه سفر احمدی نژاد صادر کرده بود ) توانستیم از زیر نگاه اتهام زننده حاضر در مقابل درب ورودی پاویون تشریفات خارج شویم! ( یادآوری : احمدی نژاد همان کسی است که در اولین سفر استانی خود که به مشهد آمده بود، گفته بود : « دوران کسانی که از پاویون های تشریفاتی رفت و آمد می کنند گذشته است و ...  ») مقابل درب ورودی، رحیم زاده که از آخر نفهمیدم چه کاره است، کارمند شهرداری یا خبرنگار حرفه ای! را دیدم، خانمی هم همراه وی بود که نمی شناختمش. خواستیم وارد پاویون شویم که مانع شدند و چون دلیلش را پرسیدیم به ما گفتند که کارت های صادر شده برای ما از طرف استانداری ، را نمی شناسند و کسی این کارت ها را برای برای آقایان تعریف نکرده است! حیرت زده شدیم.مشغول صحبت بودیم که بچه های ایرنا هم رسیدند. نمی دانستیم چه باید کرد! معطل مانده بودیم ، سعی کردم با موبایل سنجی ( مدیرکل روابظ عمومی استانداری ) و قهرمان رشید ( معاون سیاسی استانداری ) تماس بگیرم که نشد، به ناگهان متوجه حضور سرافراز یزدی و آرین منش ( نمایندگان مشهد در مجلس ) شدم . پس از یک روبوسی مقدماتی، داستان ممنوعیت حضور خبرنگاران به داخل جایگاه تشریفات را به سرافراز گفتم. مشغول رایزنی با بچه های حفاظت بود که مینی بوس حامل خبرنگاران تهرانی همراه رئیس جمهور رسید! با کمال تعجب همه آنها با کارتهایی متفاوت وارد اتاق تشریفات شدند.کم کم همه بچه های خبرنگار مشهدی رسیده بودند، به آرین منش گفتم : «مثل اینکه به جای کارت، لهجه ها رو چک می کنن!» خبرنگار فارس گفت : «فکر می کردیم که در این دولت از این کارها نمی کنن... » آرین منش هم خیلی عصبانی شده بود. گفت : « همیشه همین جوری ه ! خبرنگارهای محلی زحمت همه کارها رو می کشن ، فضا رو آماده می کنن، اونوقت آقایون و خانم ها از تهران میآن و همه کارها رو به نام خودشون تموم می کنن... » رفت پیش پسربچه ای که مسئول حفاظت در بود ( که به قول بخشی ، پسر مادر زن همسایه احمدی نژاد بود ) و اصرار کرد که ما رو راه بدهند که آقای حفاطتی برگشت و به نماینده مجلسی که به اصطلاح در راءس امور است ،گفت : « بهت می گم کارتها رو برای ما تعریف نکردن ، می فهمی؟ شیطونه می گه شماها رو هم راه ندم ... » آرین منش از خجالتش بدون اینکه حرفی بزنه ، دیگه پیش ما نیامد و داخل اتاق تشریفات شد.

مدتی گذشت، آفتاب ساعت 13 جای خودش رو به نسیم بهاری ساعت 13:30 داده بود که خبرنگارهای تهرونی اومدن و روی چمنهای مقابل درب ورودی ( همونجایی که ما بودیم ) مستقر شدند.تا اونوقت داشتم با محسن فرجادی ( خبرنگار ایسنا ) گپ می زدم. وقتی که بچه های پایتخت اومدن ،مشهدی های خبرگزاری ها به سراغ همکاران تهرانی شون رفتن و بدترین سئوالی که می شد اوجا از مشهدی ها پرسید این بود که خبرهای این چند روز رو شما پوشش میدین یا بچه های تهران؟! چون معلوم بود که تهرونی ها با هزار و یک حق ماموریت این کار رو انجام میدن! من هم از فرصت استفاده کردم و این سئوال فرجادی که پرسید: « مگه هنوز نخست منتشر می شه که واسه خبر اومدی ؟!» رو با همان سئوال معروف « شما یا تهرنی ها خبر ها رو کار می کنید؟» ، جواب دادم! اما انصافا عادت بدی ه که مدیران خبرگزاری ها به خبرنگاران شهرستانی اعتماد ندارند و برای اخبار مهم، از تهران نیرو می فرستند. ممدوحی ، که از بچه های استانداری بود ا زراه رسید. فکر کردیم که بالاخره کسی از طرف استانداری اومده تا کارتهای ما رو واسه حضرات بیسیم به دست تعریف کنه... اما چه خیال باطلی! آقا ظرف های غذا ( حاوی چلو کباب و دوغ و ... ) در دست داشت و بین خبرنگاران تهرانی توزیع کرد! حتما بچه های مشهدی هم باید ساعت 13 ناهار خورده می اومدن!!! به قول خبرنگار شرق ( پسر شلوغی با قیافه ظاهری خیلی متفاوت )، برای تهرونی ها«چه 13 بدری بود... » بچه ها پیش ممدوحی رفتن ، با همه خوش و بشی کرد ، اما اون هم نتونست کاری بکنه تا بالاخره ، «حاجی» اومد!  

حاجی دلفانی رو می شناختم. روزی رئیس محافظان هاشمی رفسنجانی بود و الان هم سمت ریاست همراهان پیاده رئیس جمهوری رو برعهده داشت. بالاخره ساعت 13:50 بود که پس از بازرسی وسائل همراه، وارد اتاق تشریفات پاویون فرودگاه شدیم. بخشی ( عکاس ) رفت و دوربینش رو که دیشب تحویل حراست فرودگاه، برای بازرسی داده بود، تحویل گرفت. خیلی از تنظیمات دوربین رو بهم ریخته بودن. از یکی از بچه های سپاهی اونجا شنیدم که می گفت تا حالا اینجوری وسائل رو چک نمی کردن!

به محض ورود ، آرین منش و سرافراز برام دست تکون دادن. انگاری ما زندانیانی بودیم که اونها ما را آزاد کرده بودند! پیش اونها رفتم . سبحانی نیا ( رئیس مجمع نمایندگان استان ) و شریعتی ( نماینده مشهد ) هم بودند و همه آنها در کنار علم الهدی ( امام جمعه مشهد ) نشسته بودند. وقتی برای دومین بار در آغوش 2نماینده مذکر مشهدی رفتم ، مثل اون تُرکی که در ورزشگاه آزادی با یکی دست می ده و مجبور می شه که با همه 100 هزار نفر دست بده، مجبور به حال و احوال کردن با عالیجنابان مشهدی، از جمله امام جمعه مجترم شدم. نمایندگان لیستی از افراد که واسه اومدن ما با اونها تماس گرفته بودن رو ارائه کردن ( طفلکی ها نفهمیدن که با اذن « حاجی » بود که ما رو راه دادن!) و من با زیاد کردن پیاز داغ ماجرا ، سوگ نامه ای اندر باب بی حرمتی به خبرنگاران مشهدی برای اونها خوندم. بعدش هم بلافاصله سراغ حسینی ( مدیرکل ارشاد استان ) رفتم و از وضعیت پیش آمده انتقاد کردم. با بخشی به داخل محوطه تشریفات فرودگاه رفتیم . آثار آبمیوه های خورده شده روی میزها بود.  خبرنگار شرق هم که به گفته خودش برای اولین بار بود که به حلقه همراهان رئیس جمهوری پیوسته بود! معرکه ای گرفته، مدام سر و صدا می کرد. از جوک گفتن تا مسخره کردن و تنهایی خندیدن. با 2 نفر از کماندوهای فرودگاه ( نیروهای رها- گروگان) هم خوش و بشی کردم . از تهران آمده بودند تا جزء گارد محافظتی باشند. ساعت 14:08 بود که واعظ طبسی، امام جمعه و استاندار آمدند. صورت طبسی پُر بود از دانه های قرمز رنگ، اما مدام با استاندار سخن می گفت و باهم می خندیدند.مردی میانسال که موهای خود را از پشت بسته بود و اصلاّ قیافه ایرانی نداشت هم در کنار آنها بود و بسبار می خندید. کاش می دانستم که او کیست.

ساعت 14:14 بود که بالاخره آقای رئیس مهور ، به اتفاق جوان نیک ( مشاور مطبوعاتی ) ، زریبافان( دبیر اجرایی دولت که کمله مشهور « تمام کرسی های قدرت فدای یک تار موی آقای دکتر ( احمدی نژاد ) !...» از اوست ) و جماعتی دیگر، وارد مشهد شد...      

+ نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 10:38 |

 

شاید در بهار از پاییز  سخن گفتن مانند پخش مداحی فلان جوانک    حزب اللهی ، ساعتی پیش از تحویل سال نو در رسانه ملی (!) باشد، اما گاهی چاره ای نیست، برای گفتن حرف دل می بایست سنت ها را بشکنی و در بهار از پاییز و در شادی از اندوه و در زندگی از پایان گویی و در دل تمام این تناقضها آبستن تحولی از جنس بهار شوی...

« بهار امسال بهار تلخی است... » این را نه از این باب که زاده پاییزم و جدال دیرینه بهار و پاییز را شهادتی به نفع پاییز داده ام و نه از این بابت که بهار 85 مصادف با تلخ ترین تردیدهای زندگی ام شد، بلکه از نگاهی دیگر می گویم... نگاهی که بسی تاسف بار تر از اینهاست... نگاهی از سر استیصال به واقعیتی به نام « بهار » ، نگاهی از  سر تحقیر شدگی ، سرشار از شرم ، افسوس و... گویی که تمام سرخی غیرت انسان بودن خویش را در آتش شوم آن چهارشنبه تاریخی جاگذارده ام و زردی برگهای پاییزی را وام گرفته ام. اینگونه است که « بهار » امسال به جز رسوایی ناتوانی و سرخوردگی ، هیچ با خود همراه ندارد. نه توانی برای نگاشتن ، نه شوقی برای رفتن ، نه اضطرابی برای جاماندن و نه ترسی از تهی شدن... می بینی که طبیعت سرود تازگی سر می دهد و تو ملول تر از قبل، سر در گریبان گمشده ای ناشناس داری. حیوانان و نباتات و عبوسترین انسانها  در شادی هرچند ناآگاهانه خود می لولند اما تو به استقبال خزان می روی و ... آیا جای خجلت و اندوه نیست این جدا افتادن از  مسیر سرنوشت؟!

گویی که بهار امسال اندوه انسان بودن مرا به سخره می گیرد ، با هزار و یک منت می خواهد مرا شاد کند . نه ! این شادی را نمی خواهم . باز هم هزار بار آفرین به همان پاییز خودم که لااقل خزان را بی منت ارزانی می دارد!  جایی برای گلایه نیست. راهی برای گذار از اندوه نیست. گویی در این میان که بهار بسی عذاب آور است، جاده پاییز طراوتی خوش تر پنهان داشته و تاج شاهی بر سر نهاده است.

حرف از امید و نومیدی نیست که رویت پاییز در بهار نشان از  دینامیک نگاه انسان دارد. اینجا سخن از نوروز است که گویی در خزان به سراغم آمده است...

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست...؟

                                                                       مصطفی

+ نوشته شده توسط مصطفی در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 0:40 |
سلام... از همتون به خاطر به روزشدن ( به خوانید زنده بودن ) دیر هنگام عذر می خواهیم.

در سال ۸۵ بچه های خوبی خواهیم بود. امیدواریم که در سال جدید همه به روز و البته با نشاط باشند. نوروز شما و به روزی ما مبارک!

+ نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 9:59 |